نه استقبالی نه بدرقه ای٬ انگار یهو با یه پس گردنی از آسمون افتادی وسط جمعی غریبه که نه تو می شناسیشون نه اونا تو رو.
و تمام زندگی میشه نزاع بر سر حقم و حقت. آخر سر تو می مونی و حسرت های مزمن و یک روح واریسی که حاصل انتظار و امیده٬ امید به این که یه روز صبح ببینی که آفتاب از همون جایی که باید طلوع کرده.
***
