روزها بی پروا گذشته اند
پنهانی در لحظه های حبس شده٬ کودکی ام را می پایم
با دست هایی به زیر چانه٬ در سایه بعد از ظهر نارون ها
و انتظار
تا سهمم را از آغوشش بگیرم
روزها را ورق میزنم
او چسبیده به بستر و بی رمق٬ نگاهم می کند
آرزوی ماندنش تهدیدی است به رنجی بیشتر
هفت روز گذشت
او دیگر کسی را به انتظار نمی گذارد.
***
