تبليغاتX
سروستان

سروستان

 

روزها بی پروا گذشته اند

 پنهانی در لحظه های حبس شده٬ کودکی ام را می پایم

با دست هایی به زیر چانه٬ در سایه بعد از ظهر نارون ها

و انتظار

تا سهمم را از آغوشش بگیرم

روزها را ورق میزنم

او چسبیده به بستر و بی رمق٬ نگاهم می کند

 آرزوی ماندنش تهدیدی است به رنجی بیشتر

هفت روز گذشت

او دیگر کسی را به انتظار نمی گذارد.

***

 

+ نوشته شده در  85/07/01ساعت 12:20  توسط سرگشته  |