تبليغاتX
سروستان

سروستان

 

کاش می توان خود را به دست باد سپرد

 و بی هیچ گذشته ای این شهر دلگیر را به ساکنان غریبش سپرد و غریبانه رفت.

و این آسمان که آویختن پرده ای آن را از تو می گیرد

و حصار های امن کسالت بار را ...

و به کویری پناه جست که هیچ سویش تو را به سرابی دلخوش نکند و بی قرار عازم سفرت نکند

جایی که  حلاوت سکونت و بی آرزویی و آرامش را مز مزه کنی

و فراموشی

  و فراموشی تمامی زخم های بستر انتظار  از خاطر آشفته ات

 همه آسمان را در آغوش کشی

 جایی به رنگ سرشتت رنگ خاک

 

***

 

+ نوشته شده در  85/05/24ساعت 10:41  توسط سرگشته  | 

 

نه استقبالی نه بدرقه ای٬ انگار یهو با یه پس گردنی از آسمون افتادی وسط جمعی غریبه که نه تو می شناسیشون نه اونا تو رو.

و تمام زندگی میشه نزاع بر سر حقم و حقت. آخر سر تو می مونی و حسرت های مزمن و یک روح واریسی که حاصل انتظار و امیده٬ امید به این که یه روز صبح ببینی که آفتاب از همون جایی که باید طلوع کرده.

*** 

+ نوشته شده در  85/05/22ساعت 9:34  توسط سرگشته  | 

 

کبوتری که درین آسمان گشاید بال
دگر امید رسیدن به آشیانش نیست

***

+ نوشته شده در  85/05/03ساعت 9:35  توسط سرگشته  | 

ما چون دو دريچه رو به روی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آينده.
عمر آينه بهشت اما ... آه
بيش از شب و روز تير و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته ست
زيرا يکی از دريچه ها بسته ست
نه مهر فسون نه ماه جادو کرد
نفرين به سفر که هرچه کرد او کرد.
+ نوشته شده در  85/05/02ساعت 8:28  توسط سرگشته  |