کاش می توان خود را به دست باد سپرد
و بی هیچ گذشته ای این شهر دلگیر را به ساکنان غریبش سپرد و غریبانه رفت.
و این آسمان که آویختن پرده ای آن را از تو می گیرد
و حصار های امن کسالت بار را ...
و به کویری پناه جست که هیچ سویش تو را به سرابی دلخوش نکند و بی قرار عازم سفرت نکند
جایی که حلاوت سکونت و بی آرزویی و آرامش را مز مزه کنی
و فراموشی
و فراموشی تمامی زخم های بستر انتظار از خاطر آشفته ات
همه آسمان را در آغوش کشی
جایی به رنگ سرشتت رنگ خاک
***
