او هرگز مرا مانند گیتارش در آغوش نمی گیرد.
سال هاست مرا آنچنان که گیتارش را نوازش می کند لمس نکرده است.
به درون گیتار راه پیدا میکنم تا بار دیگر در میان بازوان او جا بگیرم.
زن تمام روز را صرف تغییر دادن شکل٬ صدا و همه خصوصیاتش کرد٬ همه چیز جز آرزوی در آغوش کشیده شدن. عاقبت خاموش و ناپیدا در درون ساز جا گرفت و منتظر ماند.
"عزیزم من آمدم! یک گیتار تازه خریده ام! عزیزم...؟"
جان.ام.دانیل
***
