تبليغاتX
سروستان

سروستان

وکیل مدافع عاشق 

 بزرگمهر

+ نوشته شده در  87/01/05ساعت 11:43  توسط سرگشته  | 


+ نوشته شده در  86/12/22ساعت 13:25  توسط سرگشته  | 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/11/05ساعت 11:50  توسط سرگشته  | 

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی

چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی

 

***

+ نوشته شده در  86/10/21ساعت 4:27  توسط سرگشته  | 

 

هیچ زنی قبل از این که مادر بشه٬

تصور نمیکنه که تمام امید و رویاهاش توی همچین بسته کوچکی به دستش برسه.

کوچولویی که جایی رو تو قلبت پر میکنه که قبل از اون نمیدونستی که خالیه.

***

+ نوشته شده در  86/06/05ساعت 10:53  توسط سرگشته  | 

 

تمامی راه رفته را جستجو کردم

آنچنان گرماگرم همراهی بوده ایم که هیچ به خاطر نمی آورم٬ تنها تو

تماماْ تویی و کلماتی مختصر

کلماتی که با ضرباهنگی ملایم در ذهنم نقش می بندد

و من مفتون خاطراتی که با هر قدم عمیق تر می شوند.

و زمان

می گفتند که زمان احساس ها را آنقدر به سطح نزدیک میکند که با هر نسیمی به باد می رود

اما من هر روز نفوذ آن نقطه های مشترک را از روزنه های وجودم می بینم٬ که درونم را می آکند و غرق سرمستی میکند.

می خواهم خود را رها کنم و در آن لحظاتی شناور شوم که بی هیچ کلامی صمیمانه ترین نگاه را نثارم می کنی و من آنچنان که هستی پذیرایت می شوم و به اوج می رسیم.

***

+ نوشته شده در  85/12/05ساعت 12:26  توسط سرگشته  | 

 

روزها بی پروا گذشته اند

 پنهانی در لحظه های حبس شده٬ کودکی ام را می پایم

با دست هایی به زیر چانه٬ در سایه بعد از ظهر نارون ها

و انتظار

تا سهمم را از آغوشش بگیرم

روزها را ورق میزنم

او چسبیده به بستر و بی رمق٬ نگاهم می کند

 آرزوی ماندنش تهدیدی است به رنجی بیشتر

هفت روز گذشت

او دیگر کسی را به انتظار نمی گذارد.

***

 

+ نوشته شده در  85/07/01ساعت 12:20  توسط سرگشته  | 

 

کاش می توان خود را به دست باد سپرد

 و بی هیچ گذشته ای این شهر دلگیر را به ساکنان غریبش سپرد و غریبانه رفت.

و این آسمان که آویختن پرده ای آن را از تو می گیرد

و حصار های امن کسالت بار را ...

و به کویری پناه جست که هیچ سویش تو را به سرابی دلخوش نکند و بی قرار عازم سفرت نکند

جایی که  حلاوت سکونت و بی آرزویی و آرامش را مز مزه کنی

و فراموشی

  و فراموشی تمامی زخم های بستر انتظار  از خاطر آشفته ات

 همه آسمان را در آغوش کشی

 جایی به رنگ سرشتت رنگ خاک

 

***

 

+ نوشته شده در  85/05/24ساعت 10:41  توسط سرگشته  | 

 

نه استقبالی نه بدرقه ای٬ انگار یهو با یه پس گردنی از آسمون افتادی وسط جمعی غریبه که نه تو می شناسیشون نه اونا تو رو.

و تمام زندگی میشه نزاع بر سر حقم و حقت. آخر سر تو می مونی و حسرت های مزمن و یک روح واریسی که حاصل انتظار و امیده٬ امید به این که یه روز صبح ببینی که آفتاب از همون جایی که باید طلوع کرده.

*** 

+ نوشته شده در  85/05/22ساعت 9:34  توسط سرگشته  | 

 

کبوتری که درین آسمان گشاید بال
دگر امید رسیدن به آشیانش نیست

***

+ نوشته شده در  85/05/03ساعت 9:35  توسط سرگشته  |